
رها کن پرنده ای را که دوست داری. اگر عاشقت باشد برمی گردد وگرنه هیچ وقت عاشقت نبوده.
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم ،
وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم ،
پر پروانه شکستن هنر انسان نيست ،
گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم ،
يادمان باشد سر سجاده عشق ،
جز براي دل محبوب دعايي نکنيم ،
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد ،
طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم.
با یه شکلات شروع شد
من یه شکلات گذاشتم تو دستش
اونم یکی گذاشت تو دستم
نگاش کردم نگام کرد
دوتامون بچه بودیم
خندیدم. گفت دوستیم
گفتم دوست دوست
گفت تا کجا
گفتم دوستی که تا نداره
گفت تا مرگ
گفتم نه دوستی تا نداره
گفت بعد از مرگ
گفتم نه نه دوستی تا نداره
ولی اون میخاست دوستیمون تا داشته باشه
گفت برای دوستیمون یه نشونه بذاریم
گفتم شکلات هربار یه شکلات بهم میداد
منم یه شکلات بهش میدادم
هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش اونم یکی
میذاشت تو دستم
من تندی میخوردمش
ولی اون میذاشتش تو یه صندوق کوچک قشنگ
میگفتم بخورش میگفت نه
چند سال گذشت
بزرگتر شدیم
امروز امده که بره
میگه میرم و برمیگردم
ولی من که میدونم بر نمیگرده
یادش رفت شکلات بهم بده
من دو تا بهش دادم
یکی برا خودش یکی برا صندوقش
هر دوتاشو خورد
یادش رفته که صندوقیم داره
من همه شکلاتامو خوردم
ولی اون...
با این همه شکلات چه میکنه
شمع بود اما کوچک بود.
نور هم داشت اما کم بود.
شمعی که کوچک بود و کم برای سوختن پروانه بس بود
مردم گغتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمین پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختد و شمعها تمام شدند.
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
تو اگر کوچ کنی بغض گلو میشکند
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
نام: گمنام
شهرت: آواره ![]()
نام پدر : کوه رنج ![]()
نام مادر: سلطان غم ![]()
نام برادر: بی خیال ![]()
نام خواهر: فرشته غم ![]()
ساکن: شهر غم ![]()
کوچه: دل شکسته ![]()
پلاک: دوست ![]()
منزل: دل شکسته ![]()
صدایم : سکوت ![]()
مذهبم: خوشبختی ![]()

قصه یخ فروش جهنم
یه روز دل نشست و با خودش فکر کرد و گفت
میرم و سنگ میشم![]()
یه شب سنگ شد و رفت میون سنگا
اما بعد از مدتی دوباره عاشق شد
عاشق یه سنگ
مدتی با هم بودن تا اینکه سنگ رهاش کرد
دل سنگی دوباره طعم بی وفایی رو چشید
دوباره تنها شده بود
از فکر دو بار بی وفایی بیرون نمیومد
این بار تصمیم خودش رو گرفت و گفت
یخ میشم
یه شب سرد زمستونی دلو زد به دریا
و یخ شد
اما دیگه کسی دل یخی نمیخاست
اخه خیلی سرد شده بود
تنهای تنها شده بود
حتی رفیقاشم رهاش کرده بودن
دید نمیتونه طاقت بیاره
خودشو گذاشت به حراج
و شد
یخ فروش
اما دنیاش جهنم شده بود
واسه همین شد
یخ فروش جهنم
